![]() |
![]() |
|
| My Surreal Thoughts On How I Died |
|
تووی آیینه هیچ ... ته چاه خواب ، خورشید معتاد تاریکی شد ... حالا من موندمو پیمانه گناه ! خاک و خون و جنگ تو رگهام ! پیداست از چشمات پیداست .. لب تیغ ... پیداست از چشمات پیداست !
ما ندانسته شبی می رویم ! ما نداسنته شبی می میریم ! به تو سوگند که جانم از تو لبریز از احساسی ژرف که مرا طاقت چندانی نیست ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 23:49 توسط Zoso |
|
|
من جادو رو باور ندارم !
من آی چینگ رو باور ندارم ! من انجیل رو باور ندارم ! من تاروت رو باور ندارم ! من هیتلر رو باور ندارم ! من مسیح رو باور ندارم ! من جان اف کندی رو باور ندارم ! من بودا رو باور ندارم ! من منترا را باور ندارم ! من گیتا رو باور ندارم ! من یوگا رو باور ندرام ! من کابالا رو باور ندارم ! من مانی رو باور ندارم ! من کوروش رو باور ندارم ! من آلیستر کرولی رو باور ندارم ! من اوززی رو باور ندارم ! من شینتو رو باور ندارم ! من فلافل رو باور ندارم ! من الویس رو باور ندارم ! من سیگار رو باور ندارم ! من باب دیلان رو باور ندارم ! من بیتلز رو باور ندارم ! من فلوید رو باور ندارم ! من جیمی پیج رو باور ندارم ! من فقط خودم رو باور دارم ! و تو رو باور دارم ! این تنها حقیقته ! رویاها تموم شده ! چی می تونم بگی ؟ دیروز من بافنده رویاها و wishmaster بودم ... امروز فقط زوسو هستم ! رویاها تموم شده ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 21:16 توسط Zoso |
|
|
یه روز سرم درد می کرد ...
یه سر درد ساده ... یه قرص خوردم روشم آب خوردم ... فکر کردم حالم خوب می شه این جوری ... ولی قرصه تو گلوم گیر کرد ... و من خفه شدم ... و مردم ... آهای آدمای زنده ... که خودتونو اینقدر با لباس می پوشونید که سردتون نشه ... آهای کسایی که یخچالاتونو پور غذا می کنید که گشنه نمونین ... ای کسایی که به مگنوم های 44. و ریولوراتون می نازید ... بترسید از اوون روزی که شالگرداناتون دور گردانتاتون بپیچه و خفتون کنه ، که غذاهاتون کپک بزنه و مسمتون کنه ، که تفنگ هاتون برعکس تو مغز خودتون شلیک کنن ! من فقط یه قرص خوردم که سرم خوب شه ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 0:45 توسط Zoso |
|
|
دلقك به دزد گفت بايد يه راه فراري از اينجا وجود داشته باشه !
و دزد خنديد چون مي دونست هيچوقت نمي توني فرار كني ! چيزي كه دلقكا رو از دزدا متمايز مي كنه اينه كه دزدا ياد مي گيرن خيلي زود با شرايط كنار بيان . دلقكا هم با شرايط كنار ميان ولي به طريق خودشون ! واسه همينه كه دزدا از دلقكا مي ترسن و ازشون فرار مي كنن ... واسه همينه كه دلقكا از خودشون مي ترسن و ازش فرار مي كنن ... هردوشون نقاب مي زنن ... يكي برا اينكه شناخته نشه و بتونه آدم ها را غارت كنه . اوون يكي هم برا اينكه شناخته بشه و آدمها غارتش كنن ! خب رفيق تو كدومشوني ؟ دزدي يا دلقك ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 19:3 توسط Zoso |
|
|
اوه ای دوستای عزیزم ...
اینجا در آسمان موزیک شیرینی طنین انداز می شه ... شاید اگه جرات کنم بهتون بگم که لالایی یه خواب تاریک برای مردی که مرده است .... با داس شیطانیش درو خواهند کرد مرا و خواهند برد به جایی که پرنده ها گریه می کنند و روباه ها می خندند ... اووه ...ای عشق من .. آیا زیبا نیست باریکه خونی که از پیشانی خون آلودم صورتم را لکه آلود میکند ؟ زیبا نیست که این روح نفرین شده می گردد در تاریکی ها و پوچ برزخ و فریاد می کشد : کسی نیست آیا ؟کسی نیست ؟ هیچکسی نیست ؟ و پژواک صدایش را می شنوند و امید می دارد که نفرین نشده ؟
الهه لاشه ها ... در درد خاکسپاری نداشته خود تنها هکتارهای زمین های بی محصول برزخت را طی خواهم کرد ... در انتظار یک استراحت در نورهای تلالو انگیزت ... ولی تاریکی است و تاریکی است و تاریکی ... به افتخار لاشه خونین و خاکی ام .... به یاد صورت خندان و خونینم ... یک شاخه رز بر سر خاکم بیاورید ... قطره ای اشک برای من بریزید . من در نیمکره تاریک جهان غرق در زیبایی بی انتها و بدون زمان مرگم ... تا ابد در انتظار صبحی که نخواهد آمد ... تا ابد در انتظار طلوعی که نخواهم دید ....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 23:39 توسط Zoso |
|
|
و بعد بلاخره اوومد ... ازش پرسيدم كيه ؟
نه لباس سياهي با يه شنل كلاه دار نه يه داس گنده هيچي ... گفت : مرگ ...عزرائيل ، ريپر ، ياما ،هيدي ، تاماتوس ، ايزاناگي ...اوه پسر باورت نمي شه من چقدر اسم دارم يكيشو انتخاب كن ! و من به دختر شونزده هيفده ساله اي نگاه مي كنم كه با اندام خيلي نحيفش تووي يه لباس اسپورت سياه جلوم ايستاده و لباش كه با ماتيك آبي كرده بهم داره لبخند مي زنن ! - فكر نمي كردم اينجوري باشي ! - منم فكر نمي كردم اينقده راحت بميري ! - پس تمومه نه ؟ نمي دونم چرا با يه اميد الكي دارم تو چشاش نگاه مي كنم ... مثل دفه اولي كه تو دبستان ازت تقلب مي گيرن و تو معلمتو نگاه مي كني كه بيخيالت شه ! - آره پسر خاله .. كارت تمومه ... همه بخيه هاي دنيا هم نمي تونن كلتو بدوزن ! - بعدش چي مي شه ؟ - .... بهم مي خنده ... فكر مي كنم اين روياهاي ما هستن كه زندگي ما رو مي سازن ! روياها قشنگترين چيزهايي هستن كه داريم ! منم يه روزايي برا خودم رويا داشتم ... ولي از خواب پا شدم !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 20:26 توسط Zoso |
|
|
زندگی برا من مثل یه پیاز بود !
همش هی پوستشو کندم تا برسم به میوه اصلی ... حالا که مردم می فهمم ! میوه اصلی وجود نداشت همش پوست بود و این کندن پوست اشکمو درآورد .. آخرش چیزی که برام موند یه دست خالی از میوه بود و یه جفت چشم پر از اشک .... !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:8 توسط Zoso |
|
|
گلوله ی تو نمی تونست منو به تنهایی بکشه !
این چیزیه که از وقتی بهم شلیک کردی بهش فکر می کنم ! من قوی تر از این بودم ! دنبال یه دلیل خوب می گردم که چرا مردم ؟!!! آها پیداش کردم ... چند وقت پیش بود ! اولین تیرو رو به من زده بودی ! یادم نمیاد ازت فرار می کردم یا میومدم طرفت ! به هر حال توی یه تونل گیر کردم ... بدنم پر از گلوله های سربی تو بود ! یکیش پامو داغون کرده بود ! یکیش قلبمو ...ولی به هر حال می رفتم ... گشنگی تشنگی درد هیچ کدوم برام معنی نداشت ... می دونی یه زمانی قبل اینکه ببندیم به صندلی و موهامو کوتاه کنی من یلی بودم ! بلاخره بعد یه مدت دیدمش ... آخر ناامیدی هام ! یه نور ته تونل ! یعنی واقعی بود ؟ پس راست می گفتن آخر هر نا امیدی یه امیدی هست ! بعد هر سیاهی سفیدی هست ! یعنی بعد این همه درد و رنج من آزاد می شدم از تونل میومدم بیرون ! دیگه اینقده خوشحال بودم که درد برام معنی نداشت ! گرسنگی و گلوله ها یادم رفت ... تمام زورم رو جمع کردم که این چند قدم آخرو سریع تر بردارم ! نور نزدیک ترمی شد ! وای انگار تمام موهای بدنم سیخ شده بود ... می تونستم باد آزادی رو که از اوون ور می اوومد حس کنم که رو پوستم می خورد ! می تونستم صدای هم هه اوونوره تونل رو بشنوم ! خوشحالی .... و نور نزدیک و نزدیک تر شد ... و بعد ... صدای سوت قطار و باممممممممممم ! بعد دیگه از نور خبری نبود .. پس اوون نور ته تونل یه قطار گنده بود که داشت میومد سمتم و حالا هم از رووم رد شده بود ! فکر کنم همه استخونام شکست ... له شدم ! ولی خدا شاهده صدام در نیوومد ! حتی اووون موقع که دوتا تیر اول رو بهم زدی هم صدام درنیومد .. با تمام وجود نوش جوون کردم ... یه ناله از من شنیدی ؟ یه خم به ابروم دیدی ؟ اصلا فهمیدی که همه چیم خورد و خمیر شد ؟ لعنتی فهمیدی که گلولت از وسط غرورم رد شد و از اوون ورش زد بیرون ؟ و چی موند ! یه سوراخ گنده وسط تنها چیزی که برام ارزش داشت ! پرنده ها راخت تووش لوونه کردن ! لعنتی آخه خودت بگو ! من صدام در اوومد ؟؟؟ چیزی گفتم .... خودت شاهدی ... بعد از اینکه قطار از روم رد شده بود و تو رو با اوون مگنوم ۴۴ دیدم که داری میای سمتم ! جیغ نزدم ! وقتی رسیدی بالا کلم و تیر خلاص رو زدی ... خودت دیدی ! چشمام رو بستم ... و شروع کردم دعا کردم ولی نه نزد خدایی که اوون بالاست ... نزد تو ! دعا کردم ... کمک کن ! و بعدش بنگ ! یه صدا شنیدی ؟ یه جیغ یه آخ ! یه آه ؟ شنیدی ؟ پس چرا الان که مردم بهم حق نمی دی که عربده بزنم ... که جیغ بکشم ! که فریاد بزنم ... که بزنم ته مونده بدنمو خونی و مالی کنم ؟ چرا بهم حق نمی دی که هق هقم رو تو فریادام پنهان کنم ! که سرمو بزنم به در و دیوار و به همه چی فحش بدم ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:16 توسط Zoso |
|
|
تو که می خواستی منو بکشی یه گلوله هام کارمو تموم می کرد ! عزیزم چرا دو بار ماشه رو کشیدی ؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 23:11 توسط Zoso |
|
|
زرافه : اوووه خداي من سوراخ رو كلشو نگا كن ! چقدر وحشتناكه ....
كرگردن : فكر كنم اين يكي مرده باشه ...
زرافه : يعني كاملا مرده ؟
كرگدن : مرده ... قطعا مرده ... مرده مثل مسيح ..
زرافه : خيلي وحشتناكه .... اوووه
كرگدن : هيچ مي دونستي يه مگنوم كاليبر 44 با كله يه آدم مي تونه چي كار
كنه ... ؟
زرافه : نوچ ...
كرگدن : خوب حالا مي بيني ... شرط مي بندم گوشاش هنوز داره سوت مي
كشه ... مثل اينكه دوبارم شليك شده ... فكر كنم مغزش الان شبيه آبگوشت شده باشه ...
زرافه : آبگوشت ؟
كرگدن : آره آبگوشت ... يه ذره سيب زميني و گوشت و نخود و چربي همه رو مي
ريزي له مي كني .... مي شه آبگوشت
زرافه :من نمي تونم بخورم من فقط يه زرافه ام .. زرافه ها گوشت نمي خورن ...
كرگدن : تو واقعا فكر مي كني يه زرافه اي ؟ وجه تمايز زرافه و خر گردنشونه ...
تو چه جور زرافه اي هستي كه گردن نداري ... مگه مي شه ؟
زرافه : خيلي ساده است ... ياد گرفتم چيزايي كه رو كه لازم دارم مي تونم خيلي
راحت تر از رو زمين پيدا كنم تا از اون بالا ها ...
كرگدن : ولي با اين حال زرافه نيستي ! يه موجودي كه گردنش دراز باشه مي شه
زرافه ... هر موجودي كه گردنش دراز نباشه زرافه نيست ... تو گردنت دراز
نيست ... منطق مي گه زرافه نيستي ...
زرافه : پس چي ام ؟
كرگدن : نمي دونم .. شايد يه خر يا گاو ... مي دونم كرگدن نيستي ...
زرافه : من نه خرم نه گاو ... گاو مو مو مي كنه .. خرم عرعر ... مطمئني
كرگدن نيستم ...
كرگدن :آره ... تو هيچي نيستي ... يه سوتي ... يه اشتباه ... يه خطا
عقاب : اين چيزي نيست كه همه ما هستيم ؟ يه خطا يه اشتباه خدا ؟ چي داريم يه
اراده آزاد كه بهش افتخار مي كنيم ... قدرت انتخاب ... خدا چي كار كرده ؟مارو
آفريده و بهمون قدرت انتخاب داده ؟ كه چي ؟ از هر 10 نفر 10 نفر انتخاب غلط
رو مي كنن. ...
كرگدن : زبونتو گاز بگيرو توبه كن همين الان قبل اينكه خدا تورو بفرسته جهنم
پيش شيطان ...
عقاب : شيطان ؟ شيطان مي دوني چيه ؟ شيطان وجدان خداست كه خدا دورش
انداخته ... اين چيزيه كه هست ... همه ما داريمش ... اون چيزي كه بهمون مي گه
كسي رو كه له كردي ول نكن تو خيابون .. چيزي كه مي گه پرنده ها رو از قفس
درآر ... خدا فقط بهش غالب داد يه بدن داد اسشمو گذاشت شيطان ... و بعد
فرستادش ته ته جهنم ... خوب نمی شد اگه ما هم قدرت این رو داشتیم که وجدانمون
رو بندازیم دور ؟ شيطان اولين موجودي بود كه آفريده شه .. قبل از همه چيز .. بعد
خدا بهش نشون داد كه مي خواد آدم رو بيافرينه ... مي خواد با يه نظم عجيب همه
چيزو درست كنه ... و خدا براش خوند و شيطان عاشق شد ... مي گشت تو بهشت
و عظمت پدرش رو فرياد مي زد ... يه فرشته خوب ...
زرافه : من فرشته ها رو دوست دارم .
عقاب : همه فرشته ها رو دوست دارن .. يه فرشته تجسم همه چيزايي هست كه ما
نيستيم .. زيبا پاكيزه و عاقل
كرگدن : نه فرشته ها از ما پايين ترن .. اونا قدرت انتخاب ندارن كه انتخاب كنن
بدي رو واسه همين كارهاشون ارزشي نداره زياد پيش خدا ... اونا قدرت انتخاب
ندارن.
عقاب : شيطان انتخاب كرد و واسه همين محكوم شد ... انتخاب كرد كه به آدم
سجده نكنه پس نگو قدرت انتخاب ندارن .. اگه قدرت انتخاب نداشتن خدا واسه اينكه
امتحانشون كنه نمي گفت به آدم سجده كنن ... تنها چيزي كه مارو از فرشته ها
بالاتر مي كنه حماقت كمتر ماست
كرگدن : دهنتو ببند ... شيطان رانده شده است ...
عقاب :رانده شده ... خندم مي گيره ... چرا ؟ چون مثل ما بود ؟ يه داستان قشنگ
هميشه به يه آدم بد نياز داره مسيح به يهودا و خدام به شيطان . فكر مي كني براي
يه فرشته مقرب آسونه كه سعي كنه آدم بد بشه و تا آخر دنيا كلي نفرين رو بخره
ولي اون اينكارو كرد . كسي چه مي دونه شايد از همه فرشته ها خدا را بيشتر
دوست داشت كه خودشو فدا كرد . اين همون چيزي نيست كه بهش مي گين شهر
هفتم عشق ؛ فنا ؟
كرگدن : مثل ما نبود اوون غرور داشت ... خدا روح خودش رو تو آدما دميد ولي
شيطان از آتش درست شده بود... شيطان از جنيان بود ...
عقاب : پس خدا اولين نژاد پرست دنيا بود ... چيزي كه ما رو متمايز مي كرد به
گفته تو قدرت انتخابمون بود ؟ اينكه با اراده خودمون خوب و بد رو انتخاب كنيم ...
شيطان هم اراده داشت خوب و بد رو مي دونست ولي بد رو انتخاب كرد ... اشتباه
كرد ... مثل ما كه اشتباه مي كنيم ولي اوووه نه شيطان از آتيش بود انسان از روح
خدا ... بذار ازت بپرسم ... آتيش از كجا به وجود اوومد ؟ نكنه آتيش از اول با خدا
وجود داشته ؟ در اين صورت اوون برادراي آتيش پرستم حق داشتن و يا نه آتيش
هم از خدا بوده ... و خدا بوجودش اورده ولي از چي ؟ نه دوست كرگدن من ...
شيطان اشتباه كرد... مثل ما كه اشتباه مي كنيم ولي اشتباهش خيلي سنگين براش
تمام شد ... تا ابد تو جهنم بسوزه ....
كرگدن : اووه ... تو از موجودات مسخ شده جهنمي هستي
عقاب : جهنم چه معني داره ؟ جهنم جايي است كه توش آدما روياي بهشت رو مي
بينن ... و تو دوست من تو چي .. تو الان در روياي چي هستي ؟ تو جهنمي تر از
مني ...
كرگدن : جهنم مكاني است سوزان ... جايي كه ساكنينش بي خدا هستند و همين
دوري از خدا باعث عذابشونه ... خداي من و تو اوونارو اينجوري عذاب ميده ...
عقاب : خداي من ؟ به چه جراتي در مورد خداي من صحبت مي كني ؟ خداي من
خيلي پاك تر از اينه كه بخواي وصفش كني يا در موردش صحبت كني ... اين
خداي توه كه داريم راجبش حرف مي زنيم . یه خدای سادیسمی که قابلیت انتخاب
رو تو بنده هاش گذاشته و این چیز بسیار عالی غریزه رو بهش داده و بعد تو زمین
ولش کرده . با این که می دونه اکثرما اشتباه می کنیم و نمی تونیم کامل بشیم .
منتظره یه اشتباه کنیم تا تا ابد تو جهنم بسوزونتمون و عذابمون بده ! با اینکه می
دونه ما چقدر اشتباه می کنیم . می گه من یه سری قوانین دارم طبق اونا عمل کنین
ولی اوه نه شما اراه آزادم دارین می تونین انتخاب کنین . فکر کنم اگه امثال تو
بمیرن . خدا رو در حال خندیدن بهشون پیدا کنن .اینا ماله توئه ... جهنم توئه ...
بهشت توئه ... مال من ؟ نه آقاي كرگدن .. خدات مال خودت ... بهشتتم مال
خودت ... جهنمتم مال خودت ...
زرافه : ولي خدا يكيه ... !
عقاب : به اندازه همه كرگدن هاي روي زمين خدا وجود داره ...و تو دوست من تو
نه خري و نه گاو .. تو به سادگي يه زرافه بدون گردني ... و تو چي ؟ تو گردنت
كو كرگدن ؟ به چيت مي نازي ؟
كرگدن :به اينكه عقاب نيستم ...
....
و من قاتلم رو ديدم كه تفنگشو غلاف كرد و دور مي شد ... سايه اش از روح من
طولاني تر بود و به سمت آفتاب مي رفت تا شايد منو فراموش كنه و من فكر مي
كنم :
واقعا يه مگنوم 44 با مغز آدم چي كار مي تونه بكنه ؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 11:52 توسط Zoso |
|
|
نوشته هاي يه مرد مرده ... يا شايد نوشته هاي يه مرده ي مرد ! فرقي نمي كنه واقعا وقتي كه
مرده باشي ... وقتي ازت جز يه اسم كه روي يه تيكه سنگ نوشته شده باشه چيزي نمونده باشه ..
وقتي كسايي كه ميان سر قبرت فقط به يه نوشته توخالي نگاه مي كنن و سعي مي كنن يه خاطره
به ذهنشون برسه ... هيچ فرق نمي كنه اون موقع مرد بودي يا زن ... نامرد بودي يا مرد ... مهم
نيست چه جوري زندگي كردي ، چون فقط دارن به يه نوشته روي يه سنگ نگاه مي كنن . چه
خبري دارن از اينكه تو قبر يه مشت استخوون بي مصرف تهوع آوره ! يا شايد يه سري ريشه
درخت كه راه خودشونو پيدا كردن اونجا يا شايد كلي سنگاي قيمتي ! از اين جهت مرده ها خيلي
شبيه زنده ها هستن ! نه ! اين زنده هان كه شبيه زنده هان ! وقتي به چيزي نگاه مي كنن توشو
نمي بينن چه يه آدم زنده باشه چه قبر يه مرده عادت دارين شما زنده ها كه ببنيد ولي نفهمين اما ما
مرده ها نه مي دونين چرا ؟ چون چشمي نداريم كه باهاشون ببينيم ! شايد اين اشكال چشم باشه !
يا اشكال مغز ؟ فكر كنم برا اينكه آدم يه چيزيو ببينه بايد نور به اوون چيز بيافته بعد اون نور
بخوره به چشم ما بعد چشم ما به مغز بگه كه چي ديده ! اولا كه اگه نور نباشه ما نمي تونيم
چيزي ببينيم پس ديد ما به نور وابسته است ، پس اوون چيزي كه ما مي بينيم اوون چيزيه كه نور
بهمون مي گه مشكل اينجاست نور سفيد يه بازه خيلي خيلي كوچولو موچولو از بازه نوراست
پس ديد ما از اشيا يه بازه خيلي خيلي كوچولو از چيزيه كه واقعا هستن ! جدا از اين شرو
ورهاي فلسفي خلاصه اش اينه كه كوريم ! مي گن مردن مثل يه پل مي مونه كه تورو از اين
دنيا مي بره به يا جاي ديگه ! مي گن مردن مثل يه تونل مي مونه كه قطار فقط با عبور از اوون
از يه جاي كويريو خشك ميرسه يه جاي سبز ! مي گن مثل پوست انداختن مي مونه ! من مي گم
وقتي چشات دارن از دوطرف يه لوله تفنگ كه رو پيشونيته به چشماي كسي كه تا 5 ثانيه ديگه
ماشه رو مي كشه نگاه مي كنن ، چه فرقي مي كنه مردن شبيه چيه !
برا من مردن شبيه مردن بود : دو تا چشم ! چند تا پلك زدم و يه نفس كشيدم و بعد چشمامو بستم
كه قاتلم راحت تر كارشو انجام بده و بنگ ... جالبه هنوز صداي شليكش تو گوشامه : بنگ ...
بنگ ! مي گن وقتي از لحاظ پزشكي كسي بميره تا وقتي كه روحش واقعا ازش جداشه 17
تا نفس مي كشه ! من مي خوام اين 17 تا نفس آخرم رو باهاتون شريك شم ! 17 تا پست ناقابل
و بعدش مي رم هموون جايي كه بايد برم ! پيش خدا ؟ پيش شيطان ؟ نمي دونم . ببينم به نظر شما
بهشت جاي مظلوم هاست ؟ جايي كه كسايي كه رنج مي كشن ميرن ؟ براي تانگو كردن هميشه
دو نفر لازمه مگه نه ؟ اگه رفتم بهشت كه همه رو مي بخشم چون مي دونين اوونجا تيريپ اينه
كه ببخشي ! ولي اگه رفتم جهنم ... خوب چي مي تونم بگم حتما لياقتشو داشتم ! خيليا شيطان رو
آخرين هيومانيسم دوران ما مي دونن !
ثانيه هاي آخرم چه جوري بود ؟
ترس ؟نمي دونم شايد ... اضطراب از اينكه چي مي شه ؟ احتمالا ! مي گن قبل از مردن تمامه
زندگيتون مياد جلو چشتون ! چرت می گن ! شايد اگه مثل من احمق نباشين و چشماتونو
موقع مردن نبندین یه چیزایی ببینین! من 3 تا صحنه ديدم ... اوليش يه خيابوون بارووونيه
باروووني بود با كلي چراغاي روشن اطرافشو كلي ماشين كه تند تند مي رفتن سراغ كار
خودشون فكر كنم شب عيد بود ... يه دختر و پسر با هم دست هم رو گرفته بودن ... آسمون
صورتي بود . انگار داشت واسشون گريه مي كرد ! دوم يه آشپزخونه پر از بوي غذاهايي كه
آشنا بودن ... بوي شراب ناب ! نه ودکا يا ويسكي هايي كه مي كنن تو قوطي ... نه اسكاچ و نه
حتي تكيلا يا شامپاين ... شراب خالص از انگور كه با دستاي عاشق له شدن و تو آفتاب
گذاشتن ... همون شرابي كه مسيح خورد و محمد نخورد ... نه كشمش نه گندم نه سيب ... انگور ! آخریش چي ؟ جايي كه آسمون و دريا به هم رسيده بودن ! اوون ته دريا كه هميشه تو ساحل
بهش نگاه مي كني . جايي كه رنگين كمون به زمين ميرسه ! جايي كه كوه به ابرا مي رسه
همشونو شنيدم ! همون آهنگي كه داوود برا خدا مي زد و خدا خوشش ميومد فكر كنم اينجوري
بود : يه چهار يه پنج يه سقوط گنده و صعود بزرگ ... من نمي دونم هيچوقت تو مذهب خوب
نبودم نمي دونم داوود اينو واسه خدا زد يا واسه اوون زني كه روي پشت بووم ديده بود ! به هر
حال آهنگ عشق يه آهنگ شاد يا پيروزي نيست يه آهنگ سرد و شكسته است !بعدش اووون
كرگردن اوومد ! كرگردنه همش رنگ عوض مي كرد سبز سفيد سياه ولي كرگردن بود مي
دونم ! بعدم اوون دوستش زرافه بدون گردن و اوون يكي يه عقاب بدون بال كه كور بود !
به هر حال اين بود نفس هفدهم من ! اولين نفسم بعد اينكه مردم !
اگه برام دعا مي كنین يه دعاي احمقانه از حرف هاي پوچ بزنيين ! مثل هميشه ! يه مرد مرده
هميشه به يه خنده اساسي نياز داره ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 23:16 توسط Zoso |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
My Life Without me
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|