تبليغاتX
نفسهای آخر یه مرد مرده !
My Surreal Thoughts On How I Died
دلقك به دزد گفت بايد يه راه فراري از اينجا وجود داشته باشه !   
و دزد خنديد چون مي دونست هيچوقت نمي توني فرار كني !
چيزي كه دلقكا رو از دزدا متمايز مي كنه اينه كه دزدا ياد مي گيرن خيلي زود با شرايط كنار بيان .
دلقكا هم با شرايط كنار ميان ولي به طريق خودشون !
واسه همينه كه دزدا از دلقكا مي ترسن و ازشون فرار مي كنن ...
واسه همينه كه دلقكا از خودشون مي ترسن و ازش فرار مي كنن ...
هردوشون نقاب مي زنن ... يكي برا اينكه شناخته نشه و بتونه آدم ها را غارت كنه . اوون يكي هم برا اينكه شناخته بشه و آدمها غارتش كنن !
خب رفيق تو كدومشوني ؟ دزدي يا دلقك ؟
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 19:3  توسط Zoso | 
اوه ای دوستای عزیزم ...

اینجا در آسمان موزیک شیرینی طنین انداز می شه ...

شاید اگه جرات کنم بهتون بگم که لالایی یه خواب تاریک برای مردی که مرده است ....

با داس شیطانیش درو خواهند کرد مرا و خواهند برد به جایی که پرنده ها گریه می کنند و روباه ها می خندند ...

اووه ...ای  عشق من .. آیا زیبا نیست باریکه خونی که از پیشانی خون آلودم صورتم را لکه آلود میکند ؟

زیبا نیست که این روح نفرین شده می گردد در تاریکی ها و پوچ برزخ و فریاد می کشد : کسی نیست آیا

؟کسی نیست ؟ هیچکسی نیست ؟ و پژواک صدایش را می شنوند و امید می دارد که نفرین نشده ؟


خدای لاشه ها ...

الهه لاشه ها ...

در درد خاکسپاری نداشته خود تنها هکتارهای زمین های بی محصول برزخت را طی خواهم کرد ...

در انتظار یک استراحت در نورهای تلالو انگیزت ... ولی تاریکی است و تاریکی است و تاریکی ...

به افتخار لاشه خونین و خاکی ام ....

به یاد صورت خندان و خونینم ...

یک شاخه رز بر سر خاکم بیاورید ...

قطره ای اشک برای من بریزید .

من در نیمکره تاریک جهان غرق در زیبایی بی انتها و بدون زمان مرگم ...

تا ابد در انتظار صبحی که نخواهد آمد ...

تا ابد در انتظار طلوعی که نخواهم دید ....











 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 23:39  توسط Zoso |