![]() |
![]() |
|
| My Surreal Thoughts On How I Died |
|
خستگی ... از آدم ها با ماسک های جدید و قدیمی و خنده های دروغی . امروز دختری را دیدم ، ظاهری خندان ، چهره ای شاداب و دندان هائی سفید ولی ... می دانم که می خندد و دروغ می گوید تا لحظه ای را با آدم های دروغین تری از خودش سپری کند .می توانم تصور کنم در کافه ای یا در ماشین با پسر های مختلف او را . و دروغ هائی که به خود می گوید و تلاشی به مدت ابدیت برای پر کردن ژرفای پوچیش . می بینیم او را روبروی آینه ای در حالی که درون چشم های گود خویش گم می شود و نیازی به اندازه ی اعتیاد می خورد وجودش را برای شکستن آینه .
ووه که چقدر پوچ است گلنوش . و چفدر پوچ هستم من که سعی دارم با خالی بودن او خود را پر کنم غافل از آنکه نبود وی مرا به نیستی می کشاند . امروز نفس پنجم را می کشم و در حین کشیدن آن مرده بودن محیط زیستم را می بینم .محیطی که پز از دریاچه های متعفن و درختان خشک است . محیطی که حتی صدای کفتار نیز از آن نمی آید پز از زباله های صنعتی و آدم های رادیواکتیویته . آدم هایی که چشمان خونین خود را با پارچه های سفیدی بسته اند و کورکورانه به دنبال روحشان می گردند . روحی که دیری است آن را گم کرده اند ، روحی که دیری است آن را فروخته اند و به چه بهای اندکی . گاهی افتخار می کنم که در بین چنین جمعی مرده ام . و نفس می آید و می رود . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:2 توسط Zoso |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
My Life Without me
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|