![]() |
![]() |
|
| My Surreal Thoughts On How I Died |
|
امید چه واژه غریبی است امروز . امروز که برف ها جاهای پای مرا را اینقدر سریع می پوشانند و سرما استخوان ها را می شکاند . امروز که دریاچه یخ زیر پای من ، به آرامی ترک بر می دارد و من امید دارم به رسیدن به آن سو . غافل از سرمای سختی که در انتظار است و بهاری که هیچ گاه نخواهد رسید .
امروز که از وجودم تبعید شده ام و گل های عزیزم بی پژمردگی یخ زده اند . تنهائی به چه معناست وقتی با خودم هم نیستم ؟ امروز که ابرهای تیره خورشید را برایم تبدیل به یک رویا کرده اند و حتی نفسم هم بخاری ندارد ؟ دیر است . زمان دیر است برای توبه و بازگشت . وقتی یک سوراخ عمیق در مغز تو وجودت دارد مجال زیادی برای فکر کردن نمی ماند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:11 توسط Zoso |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
My Life Without me
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|