تبليغاتX
نفسهای آخر یه مرد مرده ! - نفس چهارم
My Surreal Thoughts On How I Died
امید چه واژه غریبی است امروز . امروز که برف ها جاهای پای مرا را اینقدر سریع می پوشانند و سرما استخوان ها را می شکاند . امروز که دریاچه یخ زیر پای من ، به آرامی ترک بر می دارد و من امید دارم به رسیدن به آن سو . غافل از سرمای سختی که در انتظار است و بهاری که هیچ گاه نخواهد رسید .

امروز که از وجودم تبعید شده ام و گل های عزیزم بی پژمردگی یخ زده اند . تنهائی به چه معناست وقتی با خودم هم نیستم ؟ امروز که ابرهای تیره خورشید را برایم تبدیل به یک  رویا کرده اند و حتی نفسم هم بخاری ندارد ؟

دیر است . زمان دیر است برای توبه و بازگشت . وقتی یک سوراخ عمیق در مغز تو وجودت دارد مجال زیادی برای فکر کردن نمی ماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:11  توسط Zoso |