تبليغاتX
نفسهای آخر یه مرد مرده ! - نفس سوم
My Surreal Thoughts On How I Died
نفس هایم به شماره افتاده اند و می دانم چندی دیگر برای زندگی ندارم . تاریکی مرا فرا می گیرد و درد وجودم را می خورد . می بینم انسان هائی را که بیهوده در زمین می گردند ، هر یک زیر پوسته عادی خود بدنی زخمی و بیمار دارند ولی پنهان می کنند . در نفس سوم ، مرگ داستانی برایم تعریف می کند.

روزی کودکی دست در دست مادرش در خیابان شلوغی راه می رفت . بی ترس و بی غصه آنگونه که کودکان هستند . انسان ها را نگاه می کرد و برای آنان داستان هایی می ساخت . لحظه ای دست از دستان مادرش جدا شد و وقتی نگاه کرد مادرش را ندید . ترس وجودش را فراگرفت ، در یک لحظه ، تنها در میان آدم هایی که به سرعت از کنارش بی توجه می گذشتند . کودک احساس کوچکی کرد ، احساس ناتوانی و احساس عدم وجود . کسی او را نمی دید و برای او اهمیتی قائل نبود . این کودک را می ترساند . آدم های داستانهایش که تا چندی پیش شاهزاده ها بودند تبدیل به هیولاها و خون آشام ها شدند . هوا سرد شد . کودک لحظه ای صبر کرد و چشمانش را بست . او فهمید که چیزی که او را می ترساند نه آدم های اطرافش و نه تنهائی و نه حتی نبود مادرش است . او فهمید سوال ها هستند که او را می ترسانند . اینکه چه باید بکند ؟ اگر مادرش را پیدا نکند چه می شود ؟ اگر شخصی او را دید چه کند ؟ اگر فردی محکم او را کشید چه ؟ اگر گشنه یا تشنه شد ؟ اگر شب شد ؟ اگر مادرش او را فراموش کرد چه ؟ کودک فهمید که از گم شدن نمی ترسد از پیدا شدن می ترسد . به محض آنکه آموخت این سوالات را از خود نپرسد و فراموششان کند ، دیگر نترسید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:39  توسط Zoso |