تبليغاتX
نفسهای آخر یه مرد مرده ! - نفس اول
My Surreal Thoughts On How I Died

صبح فرا رسیده است . از افق های دوردست می توانم هاله های آبی و سرخی را ببینم که با یکدیگر درمی آمیزند و به شکل های مختلفی در می آیند . نسیمی می وزد و انگشتان پاهایم را قلقلک می دهد سپس به آرامی صورتم را نوازش می کند . با دستان لطیفش خون و اشک و گل را از صورتم پاک می کند و من پس از سال ها تبسم می کنم . آری ، اینک وقت مردن فرا رسیده است .

آرامشی سنگین در صخره ها طنین انداز می شود . اگر روزی خدا صدائی داشت ، قطعا صدای او سکوت و آرامش می بود. و سپس ... و سپس ترانه ای زیبا . بارها آن را شنیده ام . به یاد دوستان قدیمی و ایام گذشته می افتم . چهره تک تک آنها را به یاد می آورم . حتی دوستم با ریولورش را . مخصوصا دوستم با ریولورش را . ترانه ادامه پیدا می کند و من غرق می شوم در خنده و شادی . در یاد ایام دور ، در احساسات پیشینم و پی می برم به زیبائی روحم . به زیبائی آفریدگارم و به زیبائی هرچه او آفرید . نه گناه ، نه غصه و نه افسوس . غرق در شادی غیرقابل وصفی می شوم . زندگی زیبا بود ، هر چند سعی کردم آن را تلخ ببینم . هر چند سعی کردم هیولاهائی از آدم هائی بسازم که فرشته بودند و هر چند به دنبال سببی برای ناراحتی ها خویش بودم . آری ... من زیستم . از ابتدا ، در این هفده نفس و در این انتها . من پرم از خاطره های زیبا ، خنده های شادی آور ، تصویر چهره های آدمانی که دوستشان دارم . من پرم از عشق ، پرم از دوستی و پر از خدا . پر از خدا .... من پر از احساسم . با اینکه فراموش کرده بودم که هستم ، که چه هستم با همه اینها در نفس آخر به یاد می آورم . آری زندگی ارزشش را داشت . زندگی ارزشش را داشت تا خنده دوست تبریزیم را ببینم ، تا دستان دختر دوست داشتنی را بگیرم ، تا در آغوش کاپیتان گریه کنم ، تا حرف های آقای ک در کافه ای مرا آرام کند ، تا کانتونیست منطق یادم بدهد ، تا راوی دردهای زندگی را برایم به سخره بگیرد ، تا آقای عجیب به سلامتی من پیکی بزند ، تا با هفت دعواها کنم و تا ....

زندگی پر از آدم های عجیب بود .

پر از آدم های دوست داشتنی .

و اینک فکر می کنم ...

                          من نمی توانم بمیرم وقتی اینگونه زندگی کرده ام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:41  توسط Zoso |