تبليغاتX
نفسهای آخر یه مرد مرده ! - نفس دوازدهم
My Surreal Thoughts On How I Died
و بعد بلاخره اوومد ... ازش پرسيدم كيه ؟

نه لباس سياهي با يه شنل كلاه دار نه يه داس گنده هيچي ... گفت : مرگ ...عزرائيل ، ريپر ، ياما ،هيدي ، تاماتوس ، ايزاناگي ...اوه پسر باورت نمي شه من چقدر اسم دارم يكيشو انتخاب كن !

و من به دختر شونزده هيفده ساله اي نگاه مي كنم كه با اندام خيلي نحيفش تووي يه لباس اسپورت سياه جلوم ايستاده و لباش كه با ماتيك آبي كرده بهم داره لبخند مي زنن !

- فكر نمي كردم اينجوري باشي !

- منم فكر نمي كردم اينقده راحت بميري !

- پس تمومه نه ؟

نمي دونم چرا با يه اميد الكي دارم تو چشاش نگاه مي كنم ... مثل دفه اولي كه تو دبستان ازت تقلب مي گيرن و تو معلمتو نگاه مي كني كه بيخيالت شه !

- آره پسر خاله .. كارت تمومه ... همه بخيه هاي دنيا هم نمي تونن كلتو بدوزن !

- بعدش چي مي شه ؟

- ....

بهم مي خنده ...

فكر مي كنم اين روياهاي ما هستن كه زندگي ما رو مي سازن !

روياها قشنگترين چيزهايي هستن كه داريم !

منم يه روزايي برا خودم رويا داشتم ...

ولي از خواب پا شدم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 20:26  توسط Zoso |