![]() |
![]() |
|
| My Surreal Thoughts On How I Died |
|
و بعد بلاخره اوومد ... ازش پرسيدم كيه ؟
نه لباس سياهي با يه شنل كلاه دار نه يه داس گنده هيچي ... گفت : مرگ ...عزرائيل ، ريپر ، ياما ،هيدي ، تاماتوس ، ايزاناگي ...اوه پسر باورت نمي شه من چقدر اسم دارم يكيشو انتخاب كن ! و من به دختر شونزده هيفده ساله اي نگاه مي كنم كه با اندام خيلي نحيفش تووي يه لباس اسپورت سياه جلوم ايستاده و لباش كه با ماتيك آبي كرده بهم داره لبخند مي زنن ! - فكر نمي كردم اينجوري باشي ! - منم فكر نمي كردم اينقده راحت بميري ! - پس تمومه نه ؟ نمي دونم چرا با يه اميد الكي دارم تو چشاش نگاه مي كنم ... مثل دفه اولي كه تو دبستان ازت تقلب مي گيرن و تو معلمتو نگاه مي كني كه بيخيالت شه ! - آره پسر خاله .. كارت تمومه ... همه بخيه هاي دنيا هم نمي تونن كلتو بدوزن ! - بعدش چي مي شه ؟ - .... بهم مي خنده ... فكر مي كنم اين روياهاي ما هستن كه زندگي ما رو مي سازن ! روياها قشنگترين چيزهايي هستن كه داريم ! منم يه روزايي برا خودم رويا داشتم ... ولي از خواب پا شدم !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 20:26 توسط Zoso |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
My Life Without me
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|